گنج

شمارهٔ ۲۱۳

تو تنگ چشمی آن شوخ بین چو ناز کندکه چشم سوی محبان به صرفه باز کند
چو التماس نگاهی کنم بپوشد چشمچو آن بخیل که در بر گدا فراز کند
کند ز زود شدن روز وصل را کوتاهشب فراق ز دیر آمدن دراز کند
مرو به صومعه گو روی خود گشاده مبادکه روی اهل حقیقت سوی مجاز کند
چه سود روی به محراب کردنم چو مراخیال ابروی او رخنه در نماز کند
به هر کسی شود آمیخته چو شیر و شکربه سان آتش و آب از من احتراز کند
مخواه چاره ز کس جامیا که کار آنستکه بی میانچی اغیار کارساز کند