گنج

شمارهٔ ۱۷

جز شمع کافوری مخوان آن سرو سیم اندام راکز تن چو پیراهن کشد روشن کند حمام را
گیسوی مشکین بر تنش گویی نهاده باغبانبهر شکار بلبلان بر خرمن گل دام را
نبود شب مهمانیش حاجت به شمع افروختنکز رخ فروغ صبحدم بخشد نماز شام را
از عام دین و دل برد وز خاص زهد و معرفتگسترده دامی خط او تاراج خاص و عام را
طوق سیه بختی شده در گردن جان لازممتا گرد رویش دیده ام آن خط عنبر فام را
آرام جانم می برد رفتار تو کو یک زمانبنشین و آرامی بده این جان بی آرام را
گفتار جامی را نشان وصف جمالش پس چه غمگر راوی شعرش کند محو از تخلص نام را