گنج

شمارهٔ ۱۵۶

ساقی بیار می که گل از غنچه رو نمودچون بگذرد بهار و پشیمان شوی چه سود
دوران گل چو دیر نپاید درین چمنزان پیشتر که بگذرد آن زود باش زود
دل آینه ست و تفرقه روزگار زنگاین زنگ جز به صیقل می کی توان زدود
مطرب بساز عود که ندهد خلاصیماز پایمال غصه بجز گوشمال عود
راهی بزن که جز سر انگشت مطرباننتوان گره ز رشته امیدها گشود
گردون نیافت بر قد یک تن لباس عیشکان را نه از بریشم چنگ است تار و پود
جامی بساز مرهم دلها به شعر خویشگو ریش شو ز نیش حسد سینه حسود