شمارهٔ ۱۵۴
به طرف باغ عجب دلکش است سایه بیدکه لمعه لمعه درخشد ازان میان خورشید
زنند چشمکت آن لمعه ها ز جنبش بادکه خیز دیده عبرت گشا به لاله و خید
به لاله بین که چه سان داغ بر جگر داردکه نیست ساغر عشرت به دست او جاوید
به خید بین که فکنده پلاس ماتم خویشکه خواهدش به خزان طی شدن بساط امید
ز تاج نرگس و تخت گلم به یاد آمدزوال افسر پرویز و مسند جمشید
نوای مرغ خزان دیده چیست موسم گلدهد به وصل پس از محنت فراق نوید
کنید یاد ز جاوید فرقتی که مراستخدای را چو نوای نوید او شنوید
خوش است صورت و معنی به وفق یکدیگرچو نامه تو سیه شد چه سود جامه سفید
صریر کلک تو جامی اگر به چرخ رسدز رشک مزمر خود بر زمین زند ناهید