شمارهٔ ۱۲۶
به عشق آن پیر عالمگیر گشته ستکه در عشق جوانان پیر گشته ست
ز طفلان کم بود پیری که مویشنه از شکرلبان چون شیر گشته ست
نه مهرت در دلم ازنو نوشتندازل تاریخ این تحریر گشته ست
چو ممکن نیست تصویر جمالتشریعت مانع تصویر گشته ست
نه وقت صبح برگل شبنم است آنز تو غرق خوی تشویر گشته ست
ز کشمیری بتان دین براندازدلم بتخانه کشمیر گشته ست
به تعجیلم همی کشتی چه کردمکه طبعت مایل تأخیر گشته ست
ز بس کز زلف تو پیچید بر همرگ جان بر تنم زنجیر گشته ست
مکن تدبیر جامی کز دو زلفتاسیر ربقه تقدیر گشته ست