گنج

شمارهٔ ۱۱۶

سرو گل اندام من طرف کله برشکستکاکل او بر سمن غالیه تر شکست
نافه گشا شد نسیم از گره زلف اورونق سنبل ببرد قیمت عنبر شکست
بررخ پر گردم اشک از دل آزرده رفتباده گلگون به خاک ریخت چو ساغر شکست
رشته جان ز استخوان سبحه پر مهره گشتبس که ز سنگ جفاش این تن لاغر شکست
بست به روی بتان شیخ در صومعهسنگدل من رسید صومعه را در شکست
بس که ز سرو قدش بار به دلها رسیددر چمن از بار دل پشت صنوبر شکست
شرح غمش می نوشت جامی بیدل فتاددر دل خامه شکاف در رخ دفتر شکست