شمارهٔ ۸۵
باغبان می خواست برد شاخی از سرو بلنددید کو ماند به قدت اره در نرمی فکند
تا لبت را دیده ام هرگز نرفته ست از دلمنی بدین چسبندگی شهد است نی جلاب قند
می نگویم چون سپند و آتش است آن خال و رخکی چنین آرام گیرد بر سر آتش سپند
عاشق رنجور را کز لعل تو مانده ست دورگرچه باشد شربت عیسی نیفتد سودمند
جان بسی کندیم بهر گوهری از کان وصلکان اگر اینست و گوهر جان بسی خواهیم کند
دود آه من که پیچان می رود تا آسمانکنگر مقصود را خواهد شدن روزی کمند
از سعادت آن دو رخ بر عاشقان آمد دو دریارب ابواب سعادت بر رخ جامی مبند