گنج

شمارهٔ ۶۸

چو نقشبند ازل نخل دلربای تو بستدل شکسته عشاق در هوای تو بست
پی عبادت صاحبدلان دوصد محراببه جلوه گاه بتان نعل بادپای تو بست
تنت ز بستن بند قبا گرفت آزارکدام سنگدل آن بند بر قبای تو بست
بشستم از نم مژگان روان چو کلک خیالبه لوح خاطر من صورتی به جای تو بست
فتاد صدگره مشکلم به رشته جانبه هر گره که سر زلف مشکسای تو بست
شدم گدای تو بس تاجدار تخت نشینکه بر میان کمر خدمت گدای تو بست
ز طره پرده مکش پیش رو که دور سپهربقای جامی دلخسته در لقای تو بست