شمارهٔ ۲۹۶
هر روز که در میدان چوگان زدن آغازیبس کس که کند پیشت چون گوی سراندازی
دلها به دم رخشت هست از رگ جان بستهآیند کشان از پی هر سوی که می تازی
عشاق به میدانت بازند به جد سرهاوین طرفه که سربازی پیش تو بود بازی
از ننگ نمی سازی گوی از سرما هرگزبا تنگدلان گویی داری سر ناسازی
تا خاک سم اسپت شد تاج سرم هستماز تاجوران یکسر برتر به سرافرازی
جز بر سر من مشکن چوگان که مرا نبودچون گوی درین معنی با کس سرانبازی
جامی سخن نادر کی فهم کند هر کسآن به که بدوزی لب از نادره پردازی