شمارهٔ ۲۲۲
ای تنت سیم و بر و ساعد و بازو همه سیمچون زر از مفلسی از سیم توام دل به دو نیم
دزدی از من تن خود چون گذرم پهلویتمن چنین مفلس و از من تو همی دزدی سیم
هست بی ساعد سیمین توام بیم هلاکدست ده تا که برون آیم ازین ورطه بیم
با سگ کوی توام هست قدیمی عهدیحاش لله که فراموش کنم عهد قدیم
چشم نرگس شود از خاصیت آن بینابوی پیراهن خود گر دهی ای گل به نسیم
تو به شهر خود و ز آوازه حسنت شده اندخلقی آواره ز هر شهر و به شهر تو مقیم
جان جامی به لبت میل طبیعی داردبه شکر خنده درآ تا کند آن را تسلیم