گنج

شمارهٔ ۱۵۵

ز ایام خرمی نفس دیگرم نماندجز فقر و نیستی هوس دیگرم نماند
سبحه به کف شمار بدیهای خود کنمبیرون ز سبحه دسترس دیگرم نماند
جز وایه های طبع که آسودگیم برددر خواب زحمت مگس دیگرم نماند
برباد رفت هستی خود رسته نفس مندر راه فقر خار و خس دیگرم نماند
کوتاه کردم از همه کس دست التماسجز سر فقر ملتمس دیگرم نماند
آن طایرم که مانع طوف ریاض قدسجز چارچوب تن قفس دیگرم نماند
من جامیم به ناکسی خویش مبتلاپروای ناکسی کس دیگرم نماند