شمارهٔ ۱۳۷
چو یار زلف معنبر نبندد و نگشایدنقاب شب ز مه و خور نبندد و نگشاید
چه تاب سیمبرم را رو ای صبا و بگویشکه دمبدم کمر زر نبندد و نگشاید
خجل ز عطر فروشم به دو زلف وی آن بهکه درج غالیه را سر نبندد و نگشاید
چو جوهری سخن و خامشیش هر دو ببینددهان حقه گوهر نبندد و نگشاید
ز چشم خویش نبینم خواص ابر بهارانز گریه تا مژه تر نبندد و نگشاید
اگر کبوتر کعبه کند طواف به کویشبه عزم کعبه دگر پر نبندد و نگشاید
قدم ز کلبه جامی کشیده اند حریفانبغیر باد بر او در نبندد و نگشاید