گنج

شمارهٔ ۱۳۰

گر روی بی تو مرا داغ جگر تازه شودچون بیایی به توام مهر دگر تازه شود
تازه شد خط و رخت از دم روشن نفسانچون گل و سبزه که از باد سحر تازه شود
تا شنیدم که بود عشق هنر هر نفسیدر دلم داعیه کسب هنر تازه شود
سویم از خاک در خویش غباری بفرستکه ازان سرمه مرا نور بصر تازه شود
بس که از جور رقیبان درت در رنجمهر دم از کوی توام عزم سفر تازه شود
دیده را شد ز غبار خط سبزت مژه ترچون لب جوی که از سبزه تر تازه شود
جامی اینسان که کند شرح نظربازی خویشزود ازو قاعده علم نظر تازه شود