شمارهٔ ۱۲۲
دل دید لبت وز دو جهان بی خبر افتادبین مستی این می که عجب کارگر افتاد
هرجا ز تو شوریست همانا که ز خوباندر طینت پاک تو نمک بیشتر افتاد
زلف سیهت سوخته از برق تجلیستچون عکس دو رخسار تو بر یکدگر افتاد
تا ناوک تو بر سپر افتاد نه بر منصد چین به چین از حسدم چون سپر افتاد
پروانه ز سوزی که مرا هست چه آگاهکان شعله مرا در جگر او را به پر افتاد
خالیست دل افروز به هر رو که نشان ماندهرجا به بتان زآتش تو یک شرر افتاد
گر زیور طوق سگ تو بایدت اینکاز خون دلم لعل و ز اشکم گهر افتاد
جامی غزل سعدی و آنان که جوابشگفتند چو بشنید به این نظم درافتاد
این نظم نه در پایه سعدیست ولیکنبا گفته یاران دگر سر به سر افتاد