شمارهٔ ۳ - در مرثیه برادر است این
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهادیک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
هر داغ کاورد قدری رو به بهتریآن داغ را گذارد و داغ بتر نهد
زیر هزار کوه غمم پست و گر دهددستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
بر خوان میهمانی او حاضر ار شومپیش من از کباب جگر ماحضر نهد
صد زهر ناب تعبیه شد در آن میاندر کام عیش من به مثل گر شکر نهد
چون درنیاید از در احسان و لطف کاشرختم ازین سراچه حرمان بدر نهد
دانی که چیست بالش راحت ازو مراخشتی که روز واقعه ام زیر سر نهد
از بیم مرگ اگر چه دل و جان جراحت است
مرغی به تنگنای قفس بود پای بستدست قضا به لطف قفس را بر او شکست
بگشاد بال صدق و صفا در فضای قدسجولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
نادان که جز مضیق قفس جا ندیده بوددر ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
دانا که داشت آگهی از فسحت چمنشکر خدای گفت که مرغ از قفس برست
مرغ است جان پاک و قفس این طلسم خاکاین مرغ بس بلند و قفس نیک تنگ و پست
مرغ تو گر نه بسته پر است این قفس چرابر خویشتن نمی شکنی ای قفس پرست
جامی شکستن قفس آسان شود تو راگر جلوه گاه مرغ ببینی چنانکه هست
بیرون این قفس همه باغ است و نوبهار
خرم دلی که روضه قدسش نشیمن استفارغ ز رنج و محنت این تیره گلخن است
منشین درین سرای مسدس که عاقبتجای اقامت تو سرای مثمن است
روشن دلی کجا که بود روشناس گلو آزاده ای کجا که زباندان سوسن است
تا بنگرد که هست گلی سرزده ز گلگل چهره ای که در ته گل کرده مسکن است
تا بشنود که سوسن آزاده ده زبانپر فن سخنوری ست کش از خاک مدفن است
جامی نظر سوی چمن افکن ببین که گلزینسان چرا به خون دل آلوده دامن است
گل را نرفت دامن هم صحبتی ز دستگویا غلط همی کنم آن دامن من است
گلها شکفت و گلرخ ما زیر خاک خفت
خیز ای نسیم و ره به حریم چمن بپرسوز هر گل و گیاه چمن یک سخن بپرس
زان گل که می رسد کفن سبز کرده چاکحاصل حریف خفته درون کفن بپرس
بنگر به تازه رویی نورستگان باغپژمردگی عارضش از نسترن بپرس
سروی بجوی بر لب آن روان و زواحوال ناروانی آن نارون بپرس
چون شمع لاله بزم فروز چمن شودزان شمع نوربخش به هر انجمن بپرس
فرش حریر سبزه چو آری به زیر پایچونست زیر خاره و خار آن بدن بپرس
سوسن چو با زبان نباتی کند حدیثاز خامشی آن لب شکرشکن بپرس
آید پس از بهار چمن را خزان پدید
من بودم از جهان و گرامی برادریدر سلک نظم جمع گرانمایه گوهری
زانسان برادری که در اطوار علم و فضلچون او نزاد مادر ایام دیگری
در بوستان فضل سراینده بلبلیبر آسمان علم درخشنده اختری
خورشید اوج فضل محمد که بر دوامپیش قدم ز نور قدم داشت رهبری
یک شمه از شمایل او گر بیان کنمجمع آید از مکارم اخلاق دفتری
دردا و حسرتا که ز باغ جهان برفتناخورده از نهال کمالات خود بری
چون او ندیده دیده ایام قرنهاروشندلی دقیقه شناسی سخنوری
این نکته گوش دار که در گرانبهاست
رفتی و درد و داغ توام یادگار ماندصد حسرت از تو در دل امیدوار ماند
بلبل کشید رنج گلستان و عاقبتگل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند
دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سودکان گوهر یگانه من بر کنار ماند
ای یار مهربان به کرم دستگیرییکز دست رفت کارم و دستم ز کار ماند
در حیرتم که از دل ریشم اثر نماندوین سوز و بی قراری دل برقرار ماند
آن کس که بود آرزوی جان ز دست شداین جان زار مانده ندانم چه کار ماند
خاری همی خلید مرا در دل از گلیآن گل نماند و در دلم این خارخار ماند
حرفی که یابم از قلم مشکبار او
یارب به روح پاک امینی که بر درشروح الامین سزد ز گدایان کمترش
یارب به نفس زاکیه او که کرده ایز آلودگی هر چه نباید مطهرش
یارب به صفوت دل پاکش که ساخته ستعکس فروغ ذات تو مشکات انورش
کان مفلس غریب غریق گنه که کرددوران ز خشت بالش و از خاک بسترش
عاری ز طاعت آمده پیش تو خلعتیپوشان ز جامه خانه افضال در برش
وز آسمان جود و سحاب کرم بریزباران فیض رحمت جاوید بر سرش
گستاخیی ز غفلت اگر کرد این زمانکاورد رو به سوی تو با رو میاورش
چون نام شد محمدش از فضل سرمدی