شمارهٔ ۶ - معماها
حاشا که نهم من از معما دامیتا صید کنم ز نامجویی کامی
پختم هوسی بود ز چون من خامیبر صفحه ایام بماند نامی
***
بیچاره حکیم عمری اندیشه گماشتتدبیر غنا ز کیمیا می پنداشت
خاک سر کوی فقر را حال چو دیددر حال حکیم کیمیا را بگذاشت
***
تا خطت شد بلای دین ما رابینی از حال دین حزین ما را
***
ماه و خور خالی ز میلی نیستندپیش رویت تا به خدمت ایستند
***
چه خوش باشد که در کاشانه غمدو همدم درد دل گویند با هم