شمارهٔ ۸ - یک مثنوی
بسم الله الرحمن الرحیماعظم اسماء علیهم حکیم
محترمان حرم انس راتازه حدیثی ست ز عهد قدیم
نوزده حرف است که هژده هزارعالم ازو یافته فیض عمیم
«بسم » سه حرف است که گوید بسمحرز تو در ورطه امید و بیم
«بی » ش که کم نیست ز دو بین دو کوننقطه صفت در کنف او مقیم
اره سینش به سه دندانه کردفرق عدو را ز سیاست دو نیم
چشمه میمش ز زلال حیاتمی کند احیای عظام رمیم
هر الفش را پی جادو وشانشیوه اعجاز عصای کلیم
شاهد معنی چو ز لامش نهادطره شبرنگ به روی چو سیم
ماشطه خامه ز تشدید ساختشانه آن طره عنبر شمیم
«ها»ش که با های هویت یکی ستفهم ذوی النهیة فیها یهیم
هست دو «ری » در وی و هر یک دریحقه آن در دل عرش عظیم
غنچه حایش نگشاده دهانبا تو کند عد ریاض نعیم
بهر تو نون دامن رحمن گرفتمی طلبد دولت و فضل جسیم
«یا» ش که عشر است در او عرش و شرعدیده عیان دیده عقل سلیم
از برکات حرکاتش رودسالک ره بر نهج مستقیم
رسم سکون از سکناتش بردهر که شود بزم بقا را ندیم
نجم هدی گشت همه نقطه هاشهر یک ازان راجم دیو رجیم
جامی اگر ختم نه بر حرمت استبهر چه شد خاتمه آن رحیم