شمارهٔ ۹۹۵
قسم به صفوت جام و صفای جوهر میکه نیست در سر ما جز هوای ساغر می
بیا که خشکی و تری طفیل هستی ماستدر آب خشک قدح ریز آتش تر می
ببین بلندی بخت و سعادت طالعکه کرد از افق خم طلوع اختر می
غرض ز طاعت عارف بهشت و کوثر نیستبهشت میکده او را بس است و کوثر می
اگر ز درد سر خویش رنجه ای می نوشکه نیست رنج تو را شربتی برابر می
گذار پرورش تن به تن پرست ای دلغذای روح کن از جام روح پرور می
به کنج میکده سازید خانه جامی راکه رفت خانه او چون حباب در سر می