گنج

شمارهٔ ۹۸۶

من آواره را گر دل به جای خویشتن بودیکجا زین گونه رسوا گشته هر انجمن بودی
نهادی بر گلوی صید تیغ و من به صد حسرتهمی مردم چه بودی گر به جای صید من بودی
مرا شد کوه غم جان وز غمت جان می کنم اکنونبه ملک عشق بایستی که نامم کوهکن بودی
ز خاموشی برآمد جان و در دل صد سخن پنهانچه بودی گر مرا پیشت مجال یک سخن بودی
اگر بوی تو بگذشتی به گورستان مشتاقانز شوق آن چو لاله چاکهاشان در کفن بودی
گرم بر دل نبودی داغها از لاله رخساریمرا چون دیگران هم ذوق گلگشت چمن بودی
ز صبر و هوش و عقل و دین سپاه انگیختی جامیاگر نه عشق خونریز تو شاه صف شکن بودی