گنج

شمارهٔ ۹۵۴

سر تا به قدم غرقه دریای زلالیاز تشنه لبی بر سر هر چشمه چه نالی
پیش لب تو صد قدح باده لبالببر ساغر خالی لب خود بهر چه مالی
از عالم صورت که همه نقش خیال استره سوی حقیقت نبری در چه خیالی
ای خواجه عالی محل این دیر مغان استبر صدر مکن جا که تو از صف نعالی
از عشق سخن مرتبه ای نیک بلند استواعظ نبود لایق این پایه عالی
گفتی به جهان عاشق دلخسته چه داردجانی ز غمت پر، دلی از غیر تو خالی
جامی سخن عشق به هر سفله چه گوییدر کیسه لولی چه نهی عقد لآلی