شمارهٔ ۹۴۷
ای ز خورشید جمالت ماه را شرمندگیبا گدایان تو شاهان در مقام بندگی
پرده از عارض برافکندی که من ماه تواموه که دارد کوکب طالع بدین فرخندگی
شوکت شاهی متاعی نیست در بازار عشقنیستی می باید و مسکینی و افکندگی
شد خراب از گریه بسیار چشم من بلیخانه را آفت رسد چون پر شود بارندگی
جامی از درد فراق و داغ هجران مرده بودبار دیگر نکهت وصل تو دادش زندگی