گنج

شمارهٔ ۹۳۶

کیم من بیدلی بی اعتباریغریبی بی نصیبی خاکساری
چو برق از آه گرم آتش فروزیچو شمع از سوز دل شب زنده داری
به دل تخم غم عشق تو کارمندارم غیر ازین کاری و باری
پریشان شد ز عشقت روزگارمببخشا بر پریشان روزگاری
ز زلفت کار من آشفته تر گشتچه گیری بر دل از آشفته کاری
ز من گر خورده ای آمد مکن عیبز خردان خورده نبود عیب و عاری
شفیع آورده ام پیش تو اینکرخ زردی و چشم اشکباری
کم از خاک رهم حیف است کز مننشنید بر دل پاکت غباری
به آه سرد خود خوش باش جامیکزین دی بردمد روزی بهاری