شمارهٔ ۹۳۲
ای که از شاخ گل لطیف تریروی خود بین به گل چه می نگری
خاک پایت شدن چه سود کندچون تو از سرکشی نمی گذری
گر ز اغیار پوشمت چه عجبکه مرا چشم روشن دگری
یار با ما و ما به گرد جهانآه ازین غافلی و بی خبری
ره به کوی وصال آسان استگر کند نور عشق راهبری
شیر گردون نشایدم سگ کویگر مرا از سگان خود شمری
جامی از بندگان خاصه توستنیست زین عاشقان دربدری