گنج

شمارهٔ ۹۱۶

نسیم صبحدم ای روح بخش روح فزایبه کوی دوست گذر مشکبیز و غالیه سای
ز گرد ره چو بر آن خاک در زنی نفسیپس از اجازت دربان زمین ببوس و درآی
ببند دست به خدمت و گر مجال شودبه عرض حال من بی زبان زبان بگشای
نمودمت تن چون موی خویش ضعف مرابه آن میان چو مو مو به موی بازنمای
چو در خرام نهد پای بر زمین برسانتضرع رخ زردم به خاک آن کف پای
ز ناله های منش یاد ده به بزم طربچو مطربان خوش الحان شوند نغمه سرای
ز حال جامی اگر پرسدت بگو اینکنوشته نامه ای از آب چشم خون پالای
ز بس که کاست اگر خوانیش تواند ساختدرون نامه میان حروف خود را جای
پی دعای تو هر دم کشد بر رشته نظمجواهر سخن از بحر طبع گوهرزای