گنج

شمارهٔ ۹۰۸

شب‌ها من و خیال تو و کنج خانه‌ایبا خود ز گفت‌و‌گوی تو هردم فسانه‌ای
کردند عاشقان بحلت خونشان بریزهردم چه حاجت است که جویی بهانه‌ای
سوزد زبان خامه گه شرح اشتیاقکز آتش غم تو برآرد زبانه‌ای
خواهم عنان گرفتنت ای شهسوار حسنباشد بدین بهانه خورم تازیانه‌ای
اینک دل‌فگار من ای ترک تندخویبهر خدنگ غمزه چو خواهی نشانه‌ای
تا جا گرفت خیل خیالت میان جانغم رو نهاد سوی من از هر کرانه‌ای
جامی چه اعتبار بر آن آستان ز توهمچو تو صد گداست به هر آستانه‌ای