شمارهٔ ۹۰۵
جانا چه شد که چنگ جفا ساز کرده ایناسازیی چو بخت من آغاز کرده ای
دل را به دام طره طرار بسته ایجان را شکار غمزه غماز کرده ای
هرگز نکرده ای به نیاز من التفاتور زانکه کرده ای ز سر ناز کرده ای
مدهوشوار در قدمت سرفکنده ایمما را به عشوه مست و سرانداز کرده ای
صد مرده بیش زنده شده ست از لبت چه عیبگر چون مسیح دعوی اعجاز کرده ای
خون خورده ام بسی چو صراحی که یک دممدر بزم وصل خویش سرافراز کرده ای
جامی روایح نفست داده بوی گلهر جا چو غنچه دفتر خود باز کرده ای