گنج

شمارهٔ ۸۸

هر صبح کآفتاب رخت سر زند ز جیبگر من چو صبح چاک زنم جیب جان چه عیب
چون گشت ساقی آن لب میگون چه جای طعنگر طیلسان زهد به صهبا دهد صهیب
پیران سرم هوای جوانی ز ره فکندآنجا که حکم عشق چه جای شباب و شیب
بر ما رقم به عشق زد آن دم که ساز کرداسباب جلوه شاهد خلوت سرای غیب
اشک من از عقیق یمن می دهد نشانمذ خیمة سعاد علی ایمن العذیب
سیراب کن ز بحر یقین جان تشنه رازین بیش خشک لب منشین بر سراب ریب
جامی درون خرقه خود یافت دوست رازان رو کشید پای به دامان و سر به جیب