شمارهٔ ۸۴۱
همچو شمعم به زبان شعله زند آتش آهگر نه بگشایدم از سینه بر او تیغ تو راه
لب لعلت که زد از خط به دلم مهر وفاچون نگینی ست پی مهر زدن کرده سیاه
بیدلان را به نگاهی چو نگه داری دلاز دو چشم تو تمام است مرا نیم نگاه
خال مشکین که بر آن چاه زنخدان بینیحبشی بچه ای افتاده ز شوخی ست به چاه
شوق قد تو به طوبی ننشیند فردانشکند آرزوی سرو روان شاخ گیاه
دل دو نیمه شده از تیغ تو چون نام خودستهر دو را پشت ز بار غم عشق تو دو تاه
عذرخواهی مکن از جامی اگر شد سگ تواین کرم کن که ازین خاک درش عذر مخواه