گنج

شمارهٔ ۸۳۶

میوه باغ بهشت بلکه ازان نیز بهسیب زنخدان توست متعناالله به
خرقه پشمین چو به عاشق غمدیده راکرده ام از غم به بر خرقه پشمین چو به
شد دل خلقی اسیر چند نهی گرد رخزلف شکن بر شکن جعد گره بر گره
زلف چو در پاکشان بگذری از بوی مشکسوی تو عشاق را ره نشود مشتبه
شاهی و خوبان سپاه شکر چنین قدر و جاهیاد اسیران بکن داد فقیران بده
با قد خم یافته رشته اشکم نگرناوک آه مراست آن چو کمان این چو زه
در بر جامی دلش می طپد از دست توتا دلش آید به دست بر دل او دست نه