شمارهٔ ۷۸۸
هر چند بینی عالمی صید کمند خویشتنچندین جفاکاری مکن با دردمند خویشتن
چون کشته افتم بر رهت بر من مران اسب جفاحیف است کآلایی به خون نعل سمند خویشتن
گر نیست آن بختم که جان سازم سپند خوبیتتن هیمه باد آنجا که تو سوزی سپند خویشتن
اوصاف لعل خود مگو هر لحظه با دون همتانقوت مگس طبعان مکن جلاب قند خویشتن
با لعل نوشینت نزد هرگز به کام خود دمیهر کس که همچون نی نشد خالی ز بند خویشتن
تا کی به خوبی سرکشد سرو سهی در بوستانبگذر به باغ و جلوه ده سرو بلند خویشتن
جامی که گفتن گه گهی چندین مشو حیران اومسکین چو رویت دید شد غافل ز پند خویشتن