گنج

شمارهٔ ۷۸۵

برون ران ای سوار شوخ و قلب صد سپه بشکنبرافکن برقع از رخسار و قدر مهر و مه بشکن
گرفتی کشور جان‌ها به سلطانی علم برکشتو را شد لشکر دل‌ها سپاه پادشه بشکن
گشاد کار ما خواهی لب شکرفشان بگشاشکست حال ما جویی سر زلف سیه بشکن
به حسن خویش نازد مهر از بهر خدای ای مهمپوش آن عارض و بازار او هر چاشتگه بشکن
مرا آن شکل قلاشانه کشت آوه نمی دانمکه فرمودش که دامن بر زن و طرف کله بشکن
سرم خود را برابر داشت با گوی تو تا دانیبزن چوگان و چون گویش جزای این گنه بشکن
ز جام لعل او جامی ازین پس بازگو رمزیاساس زهد شیخ و عهد پیر خانقه بشکن