گنج

شمارهٔ ۷۸۳

ز نعل مرکب تو بر زمین نشان دیدنخجسته تر که مه نو بر آسمان دیدن
به شب مهی و به روز آفتاب چهره مپوشکه جز به روی تو مشکل بود جهان دیدن
خوش است دل به ملاقات رهروان درتچه چیز گمشده را به ز کاروان دیدن
ز بس که سینه به ناخن همی کنم ز غمتتوان ز چاک گریبانم استخوان دیدن
به جست و جوی میانش کمر مبند ای دلکه جز خیال محال است ازان میان دیدن
شدم ز دست چو آن مه عنان کشیده رسیدکه راست طاقت آن دست و آن عنان دیدن
چنان ز شوق تو جامی گداخت کز دل اوچو می ز جام خیال لبت توان دیدن