گنج

شمارهٔ ۷۶۷

این منم یارب ز درد عاشقی زار این چنینکس مبادا در جهان هرگز گرفتار این چنین
ای که می بینم تو را اکنون عنان دل به کفحال من بین دل مده از دست زنهار این چنین
نی ز بختم روی یاری نی ز یار امید لطفآه من چون می زیم بخت آنچنان یار این چنین
در خور مهر و وفا گر نیستم بهر خدااز جفاهای خودم محروم مگذار این چنین
نور چشم من چه واقع شد گناه ما چه بودکز نظر انداختی ما را به یکبار این چنین
دل ندادم تا ندیدم از تو صد لطف و کرممن چه دانستم که خواهی شد ستمگار این چنین
گر به تیغ عشق جامی کشته شد تدبیر چیستعشق اگر این ست خواهد کشت بسیار این چنین