شمارهٔ ۷۴۷
روزی که می سرشت فلک آب و خاک منمی سوخت ز آتش تو دل دردناک من
سررشته وصال تو گر آمدی به کفپیوند یافتی جگر چاک چاک من
هر چند دل ز یاری خود پاک بینمتدانم سرایتی بکند عشق پاک من
روزی که می نوشت قضا نامه اجلشد نامزد به تیغ جفایت هلاک من
جامی مجوی خوش دلی از من که در ازلآمیختند با غم و درد آب و خاک من