گنج

شمارهٔ ۷۴۵

پس از مردن به خاک من گذر کن غمگذار منببین صد حرف غم در هر خط از لوح مزار من
به کویت بس که آه آتشین از دل برآوردمسگت را داغها مانده ست بر جان یادگار من
نبیند کس فروغ مهر را تا حشر اگر ناگهفتد بر روی روز این سایه شبهای تار من
فرود آید شبی این کلبه غم بر سرم زینسانکه طوفان می کند در گریه چشم اشکبار من
به خاک من چو باد ار بگذری ای جان پس از عمریبرت صد داستان غم فرو ریزد غبار من
خدا را شهسوارا بیش ازین جولان مده توسنکه شد یکبارگی از کف عنان اختیار من
ز عشقت مرد مسکین جامی و نامد تو را در دلکه بود افتاده روزی بیدلی بر رهگذار من