شمارهٔ ۷۲۴
بودم آن روز درین میکده از دُردکشانکه نه از تاک نشان بود و نه از تاکنشان
از خرابات نشینان چه نشان میطلبیبینشان ناشده زیشان نتوان یافت نشان
هر یک از ماهوشان مظهر شأن دگرندشأن آن شاهد جان جلوهگری از همهشان
جان فدایش که به دلجویی ما دلشدگانمی رود کوی به کوی دامن اجلال کشان
در ره میکده آن بِه که شوی ای دل خاکشاید آن مست بدین سو گذرد جرعهفشان
نکتهٔ عشق به تقلید مگو ای واعظپیش ازین باده بچش چاشنیی پس بچشان
جامی این خرقهٔ پرهیز بینداز که یارهمدم بیسَر و پایان شود و رِندوَشان