گنج

شمارهٔ ۷۱۵

بیا ای ساقی مهوش بده جام می رخشانبه روی شاه ابوالقاسم معزالدوله بابرخان
شهنشاه فلک مسند که زد از دولت سرمدقدم بر تارک فرقد علم بر طارم کیوان
رخش آیینه دل‌ها لبش حلال مشکل‌هاکفش دریا و ساحلها ز موجش قلزم احسان
ز باغ جاه او برگی ست این زنگارگون گلشنز قصر قدر او خشتی ست این فیروزه رنگ ایوان
چو دارد خلق درویشانه با آیین سلطانیگدای حضرت اویند اگر درویش اگر سلطان
تمنای کمال مدحتش کردم خرد گفتامنه پای امل زین بیش بیرون از حد امکان
ز نظم دلکش جامی سرود بزم او بادانوای عشرت باقی نوید عیش جاویدان