گنج

شمارهٔ ۶۷۳

نیاساید کس از افغان من جایی که من باشمهمان بهتر که هم خود همنشین خویشتن باشم
دهم تسکین خود هر شب که فردا بینمش در رهولی آن سنگدل ناید بدان راهی که من باشم
مرا بربود ذوق گفت و گوی آن پری زانسانکه چون دیوانگان پیوسته با خود در سخن باشم
چو همدردی نمی یابم که گویم درد خود با اوگهی با یاد مجنون گه به فکر کوهکن باشم
رقیبا تلخ گفتن تا به کی چندان زبان درکشکه یکدم گوش بر گفتار آن شیرین دهن باشم
چنان بربود خواب من که ناید چشم من بر هممگر وقتی که زیر خاک خفته در کفن باشم
چو شد در کار می پیمان تقوا جامی آن اولیکه پیمانه به کف با ساقی پیمان شکن باشم