شمارهٔ ۶۵۳
خواهم که دمی در قدم آن پسر افتمرخ بر کف پایش نهم و بی خبر افتم
دیگر به نظاره نروم بر سر راهشترسم که شوم بی خود و بر رهگذر افتم
هر چند به صد خواریم افتاده به راهشآن روز مبادا که به جای دگر افتم
روز اجل ای بخت مرا بر در او برباشد که بر آن خاک در از پای درافتم
زینگونه که از دیده رود اشک دمادمنبود عجب ار غرقه به خون جگر افتم
شاید به ترحم کند آن شوخ نگاهیای غم مددی کن که ازین زارتر افتم
جامی گر ازینگونه دود سیل سرشکمچون خانه گل زود ز بنیاد برافتم