شمارهٔ ۶۴۵
جان داغ تو دارد جگر غرقه به خون همتاراج غمت شد دل و دین صبر و سکون هم
گفتی که به جان عاشق من بودی ازین پیشوالله که همانم من و زان بیش کنون هم
بس عشق که آن کم شد و بس حسن که آن کاستعشق من و حسن تو همان بلکه فزون هم
گر زلف دلاویز تو این ست بسا کسدر قید بلا افتد و زنجیر جنون هم
انگیخت سپه اشک و برافراخت علم آهشد ملک غمت ملکت بیرون و درون هم
عمری ست که خواهند وبال من بدروزآن ماه بلند اختر و این بخت نگون هم
آن جادوی دلها نه چنان زد ره جامیکش چاره توان کرد به تعویذ و فسون هم