گنج

شمارهٔ ۶۳۷

چند روزی می برد بخت بد از کوی توامباز قلاب محبت می کشد سوی توام
دور ازین در هم منت گویم دعا هم جان و دلهر کجا هستم به جان و دل دعاگوی توام
سوی خود می خوانیم چون آمدم می رانیممی ندانم چون کنم درمانده خوی توام
بگذرد زین سقف زنگاری مرا ایوان عیشگر فتد روزی نظر بر طاق ابروی توام
رخ نهفتی تا بمیرم بی تو من خود زیستمزین گنه تا زنده ام شرمنده روی توام
در چمن گشتم بسی چون آب نامد در کنارتازه سروی چون نهال قد دلجوی توام
خون جامی گر بریزی آن بود لطفی عظیملیک می آید دریغ از دست و بازوی توام