شمارهٔ ۶۲۹
ما به رنجوری و مهجوری و دوری ساختیمبزم وصل دوست را با دیگران پرداختیم
نقد قلب ما نشد رایج به بازار وفاتا چو زر در بوته غم صد رهش نگداختیم
قامت ما چنگ شد و اندر سماع اهل دردجز به مضراب غمت این چنگ را ننواختیم
هر دم آلاید به خون جای خیالت را سرشکگرچه صد بارش بدین جرم از نظر انداختیم
کوس دولت را به کوی نیک نامان زن که مابر سر بازار رسوایی علم افراختیم
تا به شطرنج نظر با آن دو رخ بردیم دستدر نخستین دست نقد دین و دل درباختیم
جامی از سلک سگانت دور می ریزد سرشککای دریغا قدر یاران کهن نشناختیم