گنج

شمارهٔ ۶۰۰

این چنین کز دیده و دل غرق آب و آتشمرخت هستی را ز موج غم به ساحل چون کشم
صوت جان افزای مطرب گر نباشد گو مباشزانکه من با ناله های دلخراش خود خوشم
تا نداند کس ز خیل مهوشان یار مرادل به یک جا و نظر بر طلعت هر مهوشم
شهسوارا بی کسان را کس نجوید خونبهازار کش چون مور زیر نعل سم ابرشم
تو کمر ترکش همی بندی و من در غم که چونبر دل افگار آید ناوکی زان ترکشم
وقف کردم پنج حس بر شش جهت باشد گهیدولت وصلت شود حاصل ازین پنج و ششم
تا قیامت همچو جامی مست و بیهوش اوفتمگر ز جام نیم خوردت جرعه ای دیگر کشم