گنج

شمارهٔ ۵۹۸

نوید آمدنت می دهند هر روزمتو فارغی و من از انتظار می سوزم
چراغ عیش من از تندباد هجر تو مردبیا بیا که ز شمع رخت برافروزم
به سوزن مژه زان رشته می کشم از اشککه دیده روز ملاقات در رخت دوزم
شبم ز وصل تو چون روز اگر نخواهد شدز هجر تو نشود کاشکی چو شب روزم
چو بر سعادت وصلت نمی شوم فیروزچه سود طالع مسعود و بخت فیروزم
هجوم عشق تو مجنون صفت خلاصی دادز عقل مصلحت آموز دانش اندوزم
مگو که نظم تو جامی لطافتی داردکه من ادای سخن از لب تو آموزم