شمارهٔ ۵۹۲
معاذالله ازان شبها که بود از حد برون دردمتو با اغیار می خوردی می و من خون همی خوردم
به روی این و آن هر دم چو ساغر می زدی خندهمن از غم چون صراحی گریه خونین همی کردم
پری را چون روا باشد که گردد دیو هم زانومن بیدل ز غم های چنین دیوانه می گردم
نسوزی این چنین در حسرتم گر شمه ای دانیز جان غصه فرسود و دل اندوه پروردم
چو جان و دل عزیزی با گرفتاران مکن خواریچو شاخ گل لطیفی برحذر باش از دم سردم
به گوشت آید از هر ذره من ناله و آهیپس از مردن برت گر آورد باد صبا گردم
به بزم عیش تا از جام شوقم جرعه ای دادیبه قلاشی و میخواری چو جامی سربرآوردم