گنج

شمارهٔ ۵۸

با تو یک دم بخت من همدم نمی سازد مرادر حریم وصل تو محرم نمی سازد مرا
با غم مهجوری و اندیشه دوری خوشمخاطر شاد و دل خرم نمی سازد مرا
دیگران را شاد دار ای جان به وصل خود که منعاشق غمخواره ام جز غم نمی سازد مرا
خواهم اندر عالمی دیگر ز هجرت خانه ساختدیگر آب و خاک این عالم نمی سازد مرا
بهر تسکین دل افگار من مسکین طبیبساخت صد مرهم ولی مرهم نمی سازد مرا
نیست سوز عشق را جز صبر چیزی سازگارآزمودم بارها آن هم نمی سازد مرا
هر نفس جامی مدم بر من فسون عافیتبا بلا خو کرده ام این دم نمی سازد مرا