گنج

شمارهٔ ۵۷۸

می خرامد سوی بستان شاهد رعنای گلمی رود آب روان تا سر نهد در پای گل
تافت ابر از سیم رشته سوزن از زر ساخت مهرتا صبا دوزد قبای لطف بر بالای گل
جلوه گل را بود چیزی ورای رنگ و بوینیست بی چیزی که بلبل شد چنین شیدای گل
وقت گل کامی بگیر از دلبر نارسته خطپیش ازان روزی که بینی خارها بر جای گل
بزم مستان را بیارای از گل ای ساقی که شدبزم باغ آراسته از روی بزم آرای گل
لب لب جوی آ و گل را بین به صدر و عشوه جویای که چون آب روانی لب به لب جویای گل
وصف گل تا چند جامی هر که را زان لاله رخچون تو باشد داغ بر دل کی کند پروای گل