گنج

شمارهٔ ۵۶۸

چشم تو صاد است و سر زلف دالبا خود ازان هر دو مرا صد خیال
خواست مصور که کشد نقش توچهره گشادی و کشید انفعال
هست دل سوخته پیش لبتتشنه لبی بر لب آب زلال
حال من از وصف جمالت نکوستگفتم و پیش تو نکووصف حال
گر سر ما خاک رهت شد چه باکباد چنین صد به رهت پایمال
جامی ازان لب سخن آغاز کردشد لقبش طوطی شیرین مقال
یافت کمالی سخنش تا گرفتچاشنیی از سخنان کمال