گنج

شمارهٔ ۵۶۳

شتربانا مبند امروز محملمرا باری چنین مپسند بر دل
نمی شاید کنون بار سفر بستکه شد راه از سرشک عاشقان گل
نه پای رفتن و نه رای بودنمبادا کار کس زین گونه مشکل
حبیبی راحل والقلب هایمو روحی ذاهب والدمع سایل
تن از همراهی او ماند محرومولی جان می رود منزل به منزل
الا ای باد شبگیری گذر کنعلی تلک المنازل والمراحل
بگو با دلبر محمل نشینمکه ای نوشین لب شیرین شمایل
ز رنج ره مبادت هیچ آسیببه کامت هر چه خواهی باد حاصل
سحرگه چون شود عزم رحیلتمباش از ناله شبگیر غافل
بیا کز درد و غم هستم فتادهبه خاک و خون چو مرغ نیم بسمل
تو می نوشی به طرف دشت و جامیبه کنج محنت و غم زهر قاتل