گنج

شمارهٔ ۵۵۳

زهی اشک من و لعل تو یکرنگز تو اندوه من با کوه همسنگ
مرا درج گهر این بس که دارمز پیکان های تو بر سینه تنگ
ز تیغت چهره مقصود پیداستمباد از خون بی دردان بر آن رنگ
حذر زان چشم و مژگان تا کی ای دلدلیران چون گریزند از صف جنگ
قدم خم شد چو چنگ و دارم امیدکه آرم تاری از زلف تو در چنگ
رقیب از کشتن من ننگ داردبه یک تیغم خلاصی ده ازین ننگ
به آن قامت خوش است آهنگ جامیبنامیزد زهی مرغ خوش آهنگ